من و تو با حسين زمانمون چه ميکنيم ؟

با عرض سلام و ادب و احترام وتسليت به مناسبت ايام شهادت اسوه راستين آزادگی ، حضرت اباعبدالله الحسين (ع)

دلهای ما اگه منور به نور الهی نشه ظرف تحمل و فهم چنين واقعه عظيمی نخواند بود پس برای نورانی شدن دلت يه صلوات محمدی بفرست تا حرفهامو بهت بگم

می خوايم نگاهی به آنچه در دهه اول محرم هر سال می افته بندازيم

به نظر شما افرادی كه در دهه اول محرم با هر نوع عقايد و افكاری ، همه توی مجالس عزاداری حسين (ع) جمع می شن از اين عزاداری ها چه بهره ای می برن ؟ (بيشتر منظورم آدم هايی كه بعد از دهه دوباره طريقهء زندگی قبلی خودشون رو ادامه ميدن و جهت جديدی نمی گيرند)

شك نكنيد كه اين همه آدم هايي كه ميآن تو اين محرم به سر و سينه ميزنند و بعد می رند و ديگه پيداشون نميشه ، از عاشورا جز يك ارتباط با يك آدم خوب بهرهء ديگری نبردند

البته خوب ها هميشه جذابند . هيچ خوبی نيست كه جذاب نباشه ؛ هيچ زيبايی نيست كه جذاب نباشه . هنر اين نيست كه آدم شيفتهء يك آدم زيبا بشه . هنر اين نيست كه آدم از كرامت يك كريم ، از شجاعت يك شعاع ، از جسارت يك جسور تقدير كنه . اين اصلا هنری در ما نيست

اتفاقي كه توی دهه اول محرم می افته اينه كه آدم ها می آن با يك كريم ،با يك خوب ، ارتباط برقرار ميكنند بعد هم ميرند

وقتی اون كريم اومد شروع كرد به كرامت كردن و برای همه يك چيزهايی فرستاد ؛ اينها به اون علاقه مند ميشن .حالا اگه اون كريم قطع كرد اين كرامت رو ، و يه عده بريدند بايد اونی كه قطع كرده رو ملامت كنند يا اونی كه بايد بهش داد تا بياد ؟؟؟

گفتند عمر سعد چه نشسته ای كه دارند پسر پيغمبر (ص) رو ، پسر فاطمه (س) رو ميكشند . گفت : خب چرا به كمكش نميريد ؟؟!!

گفتند ما نميتونيم كمكش كنيم اما ناراحتيم از اين كه می كشنش

نشون می ده كه اينها ابا عبدالله رو دوست داشتند . اساساً اينكه كوفه زود پشيمان شد معناش چيه ؟؟؟

وقتی حضرت زينب 2 روز بعد از عاشورا وارد كوفه شد ؛ تا كاروان اسراء وارد كوفه شدند و كوفيان سرهای پسران پيغمبر رو بالای نيزه ها ديدند ؛ كوفيان پشيمون شدند و شروع كردند به گريه كردن و خودشونو زدن

حضرت زينب خطبه ميخوند ، اينها گريه ميكردند ، زناشون خودشونو ميزدند ، سعی ميكردند به اين اسراء محبت كننند و...

اين نشون ميده كه كار از دست اينها در رفته بود ؛ يه دفعه متوجه شدند كه اِ ... داستان تموم شد

نميشه اين واقعه برای من و تو اتفاق بيفته ؟؟؟؟

نميشه منو تو زمانی متوجه بشيم كه كار از كار گذشته؟؟؟؟

امكان نداره منو تو در اين واقعه قرار بگيريم؟؟؟

بت‍‍‍‍‍‍رس...

و ميدونی امام سجاد (ع) چه كار كرد ؟

امام سجاد (ع) وقتی كوفيان داشتند گريه ميكردند پای ناقه حضرت زينب رفت 4 تا نفرين به اهل كوفه كرد كه دارن گريه ميكنند

گفت : نفرين به گريه های شما...

عزيزم دقت كن ؛ نكنه گريه منو تو مخاطب نفرين امام معصوم قرار بگيره؟؟؟

يه كم بيشتر به حال خودمون فكر كنيم...

ابا عبدالله راحته تو اينكه شب عاشورا چراغو خاموش كنه بگه ملت بفرمائيد بريد

حسين كسی رو مجبور نميكنه به كربلايی شدن ... حسين همه رو دعوت ميكنه . كما اينكه تو اين دهه همه ميان چون همه رو دعوت می كنه و علت اينكه عاشورا به بعد همه ميرن چون كسی رو زور نميكنه

چقدر كم اند آدم هايی كه بعد از اين قضايا سمت و سوی زندگيشون رو عوض ميكنند . از همه چي می بُرّرند برای پيوستن به امامشون

كسانی كه نمرشون 10 و 15 ممكنه تو ماه رمضون جايی داشته باشند ولی تو كربلا 95ها و 99 ها هم ردّدند

فقط 100 ها قبولند ... كه 72 نفر هم بيشتر نيستند

ماها خيلی هامون به يه شب عاشورای حسين بنديم و يه خاموش شدن چراغ

حالا می خوای عاشورا رو به امروزت ترجمه كنی

رفيق من اگه دنبال امامِتي بهت بگم كه اگه نمره های منو تو به درد يوسف فاطمه می خورد تا حالا ظهور كرده بود . عزيز من اگه اين ميزان محبت و ارادت و جانفشانی ما كافی بود ايشون تا حالا اومده بود

و اين بهترين دليل تا هممون به خودمون شك كنيم...

ببين عزيز من صرف عزاداری برای حسين كافی نيست

مهم اينه كه تو برای حسين زمانت چه كار ميكنی ؟؟

چقدر حاضری از اون دلبستگی هايی كه بهشون بسته شدی ببری تا به امامت برسی

اگر يه وقت جای معامله شد تو چی حاضری فدا كنی ؟

حسين (ع) گفت : محبت ما يعنی اينكه تو بچه ها و بستگان ما رو بيشتر از بچه ها و بستگان خودت دوست داشته باشی

يه جايی اگر جای معامله شد مثل حنظله دل ببرّی ... شب اول ازدواجش بود ، ول كرد اومد كربلا

منو تو چقدر اينجوريم ... ؟

ورزش ميكنی ، درس ميخونی اينها چقدر امام زمانی ِ چقدر جهت توش هست ؟ هيئت می آی چقدر جهت توش هست ؟

مثلاً درس و دانشگاه . موقع جنگ شد امام گفت برين جبهه . يه عده گفتن ما بايد درسمون رو ادامه بديم امروز رزمنده به اندازه كافی هست ، ما درس ميخونيم تا فردا به درد مملكت بخوريم

همونا اومدن فردا دكترا هاشون رو گرفتن سوار كول اين مملكت شدن

حالا درس تو چقدر جهت داره ؟ مثال ميگم اگه امام زمانت به فرض اومد به تو گفت نرو داشگاه حاضری نری يا ميآی دليل می آری ميگی آقا عصر امروز عصر نكنولوژی ِ ما همه جا نياز به علم داريم و

و فكر نكنی حسين تو رو زور ميكنه ... نه . ميگه عزيزم برو درستو بخون

آزادی كسی رو نمی گيرن برا خوب شدن...

آدما در اين مسير ديگه خودشون بايد تكميل شن

عزيزم ميخوام يه حرف خيلی بد تو بزنم . كوفه هر چی كه بود يه شرايطی ايجاد كرد كه تونست امام خودشو دعوت كنه ولی منو تو نتونستيم . آقا كوفه ای كه دل امامو تونست بگيره و بياره به سمت خودش با امامش اينچنين كرد ... منو تو چه ميكنيم؟؟

امام به خاطر من نمی آد منی كه زندگيم مملو از شكم و شهوت و دنيا و بد بختي هاش ِ . منی كه پارامتر های زندگيم از صبح تا شب حسين نيست ، مهدی نيست ؛ من چه ميكنم با مهدی فاطمه ؟؟

عمر سعد (با اون همه پيشينه مذهبي که در اينجا گفتنش نمی گنجه) امام حسين كش شد ... من چی ميخوام بشم ؟؟؟

بحث رو اينجا به پايان ميبرم . خواهش ميكنم نقدهاتون به اين تفكررات بگيد تا من اصلاحش كنم . شمرمنده كه سرتون رو درد آوردم . در آخر هم ميخوام يك شعر در باب انقلاب عشق مردم ايران که ادامه راه مولاشان حسين بود ، براتون بنويسم از مرحوم آغاسی كه اميدوارم خوشتون بياد

يا علی (ع)

پير ما گفت که امشب ، شب عاشوراست

هر کسی تاب ندارد ، به سلامت باد

هر که چون صاعقه بر خصم نياشوبد

تا ابد دستخوش ِ ننگ و ندامت باد

پير ما گفت که نيرنگ ِ خدا داديم

کوه صبريم که سرچشمه آشوبيم

خصم اگر صخره شود موج برافشانيم

به سراسيمگی اش صاعقه می کوبيم

پير ما گفت که در ساغر تنهايی

شوکران دارم و می نوشم و دلشادم

با دلی مطمئن از خرقه برون رفتم

سحر ِ نيم شب ِ نيمهء خردادم

سالها پيشتر از خويش به تن کردم

رخت رسوائی و انگشت نمائی را

وعده ای خوردم از ميوهء ممنوعه

که به دست آوردم فر همائی را

چرخ ميگردد عصيان زده طوفان بار

سر خوش از حادثه ، در دايرهء هوديم

خواب غفلت نَخلد ديدهء بينا را

تا سحر منتظر مهدی ِ‌موعوديم

/ 29 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قشقاوی

سلام رفیق از اینکه لطف کردی و بلاگم رو خوندی ممنون هر چند که شاید بیشتر درددلی باشه برای خودم و یا دوستای صمیمی ام به هر حال خوشحال می شم شمام به کلبه ی تنهایی ما سر بزنی شما هم که ید طولا و قلم زیبایی داری احسنت راستی... اين کامنت اولیه، که اسمش عليرضا ست و آدرسش هم، بلاگ منه قلابیه! نمی دونم کی اومده جای من نظر داده!

قشقاوی

ممنون دوستت دارم کم کم بیشتر آشنا شیم بازم بهت سر می زنم

...

گرد و خاک سفر زدودن بايد باشد شبی ديگر

مهرداد

پاييز شاهد فرو ريختن دانه دانه برگ های توانائيت می شوی... باد می وزد و تو در هياهوی بی امانش فراموش می شوی. زمستان می شود٬ تو ديگر فسرده ای٬ افکارت بر روی چشمان يخ بسته جاده ها می خشکند. تو بايد بروی تا باز هم بهار شود. او می آيد و من فرياد می شوم. من ميشکنم و او در من عروج می کند. من شعر می شوم و جاری. او در من موج ميزند. او فرياد می شود و من ميروم. ××××××××××× آهای بهار می فروشم... بهار... بهار...

مريم توفيقی

سلام . در آستانه ي فصل رويش عاشقانه ها بانوي كوچه هاي ارديبهشتي با يك سبد شكوفه و يك دسته اطلسي به پيشواز بهار رفته است . حضور سبزتان را بي صبرانه چشم انتظارم ... سال نو مبارك باد

سید مهدی موسوی

«تحویل» می دهد جسدم را به سال نو... می خواستم بنویسم: «وبلاگ غزل پست مدرن آغاز یک سال مسخره ی دیگر را... که وقتی هیچ چیز تغییری نمی کند این روزها و ماهها و سالها و نشانه ها چه چیزی را... که اینجا مسیر دایره ای شکل و بسته است پایان راه طی شده اما نمی رسیم... که با همه ی اینها تبریک و امیدوارم...» اما یاد پارسال افتادم که مثل این حرف ها را نوشتم و دوستان استاد و شاعر برایم ناسزا نوشتند: «تو غلط می کنی که که مثل ما نوروز را دوست نداری چندصدایی خوب است اما به شرطی که فقط صدای ما باشد! تو داری به فرهنگ باستانی ما توهین می کنی حکومتی اطلاعاتی! برو گمشو نهیلیست پوچ گرای بی مذهب!!...» پس تصمیم می گیرم که عین یک آدم 30 ساله که در ابتدای مرحله پختگی است و نمی خواهد زیر بار نظر جمع له شود بنویسم: «این نوروز باستانی را خدمت شما و خانواده عزیز تبریک و تهنیت می گویم» و بعد بروم کنار سفره هفت سینی که نچیده ام و زل بزنم به روزهای خوبی که نمی آید...

بهاره

سلام سال نوتون مبارک اگه به وبلاگ من سر بزنيد و يه نظره کوچولو بديد ممنون می شم بهاره

بهار

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن: شست و شوی دلهاست شرط آن: داشتن، یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم: ای یارخانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگرخانه ی دوست کجاست؟