هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق

برای دوستی كه يك ســـــال است از كلبهء كوچك من به آسمان پر كشيده ...

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزی بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت

 ******
او فكر بچه هاست
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ...
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
******
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما ندای قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها برای تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روی من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه های شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهای صبح
او زير پای من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی كه ميسرود
با قصه های دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه به اشكهای خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
******
اما پسر چه كرد برای تو ؟ هيچ ، هيچ
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
مادر بخاك رفت .
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
******
يك ناله ضعيف هم از پی دوان دوان
می آمد و بمغز من آهسته می خليد :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولی دلشكسته بود :
بردی مرا بخاك كردی و آمدی ؟
تنها نميگذارمت ای بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
ای وای مادرم

با تصرف وتلخيص از ديوان استاد شهريار

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام و درود بر شما دوست عزيز و گرامي باستحضار ميرساند کلبه درويشي حقير با مطلبي آموزنده تحت عنوان ...چشم دل بگشا تا محرم اسرار شوي.....بروز شده است ..خوشحال ميشوم تشريف بياوريد ...پس منتظر حضور گرم و قدوم سبز شما هستم .. .آرزوي تندرستي و سعادتمندي شما را در تمامي مراحل زندگي دارم در پناه حق ........................................ نشود فاش کسی آنچه میان من و توست بـا اشــارت نظــر نامــه رســان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخــم گــو بــه نگاهی که میان من و توست

مهدی

لینک وبلاگ شما رو در وبلاگ خودم قرار دادم شما هم اگه این کار رو بکنید ممنون می شم

مهدی

لينک من رو هم به لينک هات اضافه کن تا بيشتر با هم دوست بشيم درست مثل من

!!~~عشق به خدا شاهراهی به کمال~~!!

ای غم از من نخواه تا برایت سرودی سبز بخوانم ... سبزه ها را تو خود در شب باران خشکاندی ... یادت نیست ؟ تو که ریشه در خون دوانده ای و بوسه بر گذر گاه اشک میزنی ... تو که میراث ازلی عشقی .. توکه برایم آغاز نوشته هایی ... نیم خیز های پروازم یادت نیست ؟ چشمهای دل را تا شماره آخر بازی کودکانه تو بستم .. توگفتی جرقه شوق می شود بر لبان سپیده امید .. یادت نیست ؟ یادت نیست که روز مهربان مرا آن روزی که هنوز تازه بود ... دود سنگین شبانه ات گرفت ؟ ... من کودکانه به دنبالش ندویدم چون زود تر از آمدنت شناختمت... ای غم چه بگویم که از آن روز هنوزهم هوا آلوده است ... تو گفتی برایم کوه استوار صبر می آوری .. . پس این کوه سنگین چرا می گوید بغض است ..چرا ؟ مگر این باغ گل از جنس تمنا برای چه بود ؟ توگفتی باغبانی زبر دستی ... پس چرا بذر های گندم عشق , خار هزار رنگ و جانسوز تردید شده اند ؟ چرا ؟ ....هر چه من در آغوش تلخ نگاهت خندیدم تو بازهم بر خنده من تاختی و تاختی ... ای غم اگر آن عهد آسمانی نبود قسم بر همان عهد ازل بر نگاهت می تاختم

ساغرومسعود

همواره فرق ميان در خلوت بودن و تنها بودن را به خاطر بسپار . خلوت قله ي تجربه است و تنهايي دره ..خلوت نور در خود دارد ، يك شعله اما تنهايي تاريك است و سرد . تنهايي وقتي است كه ديگران را آرزومندي و خلوت وقتي كه از خدا لذت مي بري

سارا

انگارشهرياراين شعرودروصف مادرتو گفته خط به خطشو...هيچ وقت نگاه مهربونش يادم نميره...دلم براش تنگ شده... خيلی

محمد

من هر وقت اين شعر را می خونم و يا می شنوم گريم می گيره و اساس می کنم مقام مادر درک ناپذيره چون هيچ تعريف و حتی دليل منطقی نمی شه برای عشق بی دريغش به فرزندان ،‌ ‌بی هيچ منت و چشم داشتی آورد. کاهش خودخواهی هامون رو کنار بگذاریم اول از همه خودم که می دونم و چشمامو می بندم... ((وبلاگ آدم بزرگ وبلاگ جالبيه))

وصال

سلام منم شما رو لينک کردم و از اين بابت خوشحالم.راستی چی شد که به وبلاگ من سر زديد؟

هم بازي

هيچ وقت تحل پر کشيدن عزيزای آدم آسون نيست. اما يه کار خوب ميشه کرد که اونقذر خوب زندگی کنی و به جای اونها هم زندگی کنی.با تبادل لينک موافقيم. ببخشيد که دير جواب می دم. آخه دير به دير سر ميزنم.

سارا

فکرکنم بايدمدرک مهندسی کامپيوترمنوبدن به تو.می بينم که تواين زمينه ازمن فعال تری...وبلاگت خيلی جالبه