چرا دل کوچولو ها ؟

(اسم قبلی وبلاگم "دل کوچولو ها" بود و بعد به "دردهای دل من" تغییر کرد)

وقتی به دنیا اومدیم هر دو تا مون کوچولو بودیم ولی مردم فقط منو میدیدن. تنها کسی که دل کوچولو رو می دید من بودم.سالها گذشت و من بزرگتر شدم.اون موقع بود که کم کم فهمیدم که ما یه فرقی با بقیه داریم.

بر خلاف بقیه ی آدما که وقتی بزرگتر میشدن قلبشون به بدی و نامهربونی روزگار عادت میکرد واین چیزا براشون عادی می شد و به قول معروف دلشون گنده میشد، دل کوچولوی من نمی خواست بزرگ شه وهمون طور بچه و پاک و ساده مونده بود. من اولش ناراحت بودم چون آدم برزگ نشده بودم ولی حالا بعد از چند سال به تنها چیزی که مینازم دل کوچولو وچیزای توشه.

اخلاقش مثل بچه هاست.گاهی حرفاش اونقدر ساده است که کسی منظورشو نمی فهمه و بعضی موقع ها هم مثل آدم بزرگا وانمود میکنه که خیلی سرش میشه .

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق،

                     سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است :قطره های باران را

                                    درز آجرها را ،

                                                    میشمارد

روح من گاهی ،مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد

 البته قبلش هم از تو و هم از دلم معذرت میخوام چون بلد نیستم حرفای قشنگشو برات بازگو کنم.و عذر می خوام که بعضی موقع ها مثل آدم بزرگا( که خیال میکنن میتونن با فکرشون همه ی دنیا رو بگیرن) کارا رو خراب میکنم میدونم که تو هم منو می فهمی ودل ساده و عاشقت از دل من کوچولو تره

پس تو هم اگه از این زمونه خسته شدی و دلت گرفته با ما بیا....

 

 قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

 دور خواهم شد از این خاک غریب

 که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق 

                                 قهرمانان را بیدار کند

/ 0 نظر / 13 بازدید