اتبکون و لا تنصرونه ؟!

1- داشتم فکر می کردم که منی که همیشه ی سال این همه ادعای امام حسینی بودن و هیئتی بودن دارم الان که فصل عزا و غم حضرت ارباب رسیده باید چی کار کنم برای وبلاگم که سنگ تموم گذاشته باشم؟ مطلب علمی بنویسم ، شعر ، دلنوشته ، پوستر یا ... ؟؟؟
اما وقتی محرم رسید ناخوداگاه آنچنان در خودم شکستم که نه دستی موند برای نوشتن و نه دلی ...
انگار چشها در محرم فقط وقف گریه اند و دست ها فقط می تونند بر سینه و سر بزنند ...

فقط ذکر سه نکته کوتاه رو خالی از لطف نمی دونم . نکاتی که معمولا مغفول واقع می شن :
نکته اول : ماجرای عاشورا یک داستان نیست ! امام حسین (علیه السلام) واقعی بود ! این رو باور کنیم که امام حسین و هدفش و حرکتش و اندیشه هاش و مصائبش همه و همه واقعی بودند . اگر ذره ای از این حرف رو باور می کردیم دنیا رو تکون می دادیم ...

نکته دوم : درسته که افرادی مثل حر و زهیر که امام حسین (علیه السلام) اونها رو در آخرین لحظات از شقاوت نجات داد نمونه هایی هستند که نشون میده برای کسی که در اوج گناه هم فرو رفته راه بازگشت هست ، اما فراموش نکنیم که فاصله بین لشکریان کفر و لشکر ایمان بسیار کم بود . فراموش نکنیم که امام حسین رو کفار نکشتند بلکه مسلمون هایی که حافظ قرآن بودند و عابد و زاهد بودند قربة الی الله سر از تن امام جدا کردند . فراموش نکنیم که بعضی ها وقتی امام حسین حج رو نیمه کاره گذاشت بین امام که باطن  و مغز حج بود و خانه ای سنگی ، کعبه رو انتخاب کردند . لذا الان به راحتی باد به گلو نندازیم که "اگر ما اون موقع بودیم مطمئنا امام رو یاری می کردیم" . خیال نکنیم با این دوستی های و شناخت ضعیفمون از امام در قیامت به راحتی ما رو جز یاران امام قبول می کنند . انسان به خودش می لرزه وقتی امام حسین در صحبت خوش با عمر ابن سعد به او می گه : " آیا می خوای با من بجنگی در صورتی که خوب می دونی من کی ام و شان و جایگاه من رو می شناسی؟؟ " . آیا از این که می دونیم شمر جانباز سپاه علی (علیه السلام) در جنگ صفین بوده ترس نداره؟

آیا اگر ما واقعا در کربلا می بودیم در صف یاران امام می ایستادیم؟ این سوالی است که هر روز باید اون رو از خودمون بپرسیم و اعمال و اندیشه هامون رو با اون بسنجیم؟
نکنه سرنوشت ما سرنوشت کسانی باشه که روای کربلا نقل میکنه در روز عاشورا زمانی که حسین (علیه السلام ) تنها شده بود دیدم عده ای بر بالای تپه ای ایستادند و با دیدن این صحنه ها گریه می کنند . رفتم و سوال کردم که چرا گریه میکنید؟ گفتند :از اینکه پسر رسول خدا این طور تنها داره کشته میشه .راوی میگه سوال کردم : آیا گریه میکنید ولی او را یاری نمی کنید ؟؟؟
و حتی بدتر این هم ممکن است باشیم . ضحاک ابن عبدالله مشرقی آمد پیش امام و گفت : پسر رسول خدا! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم . امام کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان و شهید شده بود نشسته بود . ضحاک گفت : تنها دو تن از یارانت مانده اند ، پیان جنگ معلوم شده . امام چیزی نگفت . ضحاک گفت : در ماندن من سودی نیست آقا ! اجازه بدهید بروم . امام سر بلند نکرد . فقط گفت : کاش زودتر رفته بودی . و ضحاک اینگونه رفت و به خیل اشقیاء پیوست ...
و مطمئن باشید که بعد از امام هر کس در دنیا بود و میتوانست خود را به کربلا برساند و شهادت امام را لحظه ای هم عقب بیندازد ، و خود را نرساند مقصر بود . تنها لشکر دشمن مقصر نبودند . که شاید بیطرف ها بیشتر مقصر بودند ...

نکته سوم : کربلا حجت رو بر همه تموم کرده و اثبات کرده که در برابر سرنوشت جامعه و امام همه مسئول هستند ، از طفل شیر خواره تا کودک سه ساله تا نوجوان یازده ساله ، تا پر زن پنجاه و هشت ساله تا پیر مرد خمیده . همه و همه مسئول اند . ما در برابر امام زمانمون مسئولیم . باید دید من و تو با حسین زمانمون چه می کنیم؟؟؟

2-

تابی نداشت در تن و استاده بود مرد
تنها ترین مسافر این جاده بود مرد
هستی به راستای قدش تکیه داده بود
حتی سنان که تکیه بر آن داده بود مرد
با چشم خون به پای وی افتاده بود زخم
از پا ولی هنوز نیفتاده بود مرد
می شد از آن تبسم رندانه حدس زد
دیگر برای فاجعه آماده بود مرد
آرام در تلاطم امواج تیغ ماند
انگار در میانه سجاده بود مرد
در آخرین دقایق قبل از عروج سرخ
چون لحظه های اولش آزاده بود مرد
زیبا ترین ترانه تاریخ عشق شد
آواز عاشقانه که سر داده بود مرد
این نام جاودانه که از خود به جا گذاشت
یک واژه غریب ولی ساده بود "مرد"

هادی جانفدا – مجموعه شعر " با لهجه خدا و صدای خودت "

/ 20 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنفشه

سلام. به به. مبارکه! کاغذ دیواری خونه تونو عوض کردین! قالب جدیدتون خیلی قشنگه. وبلاگتون رنگ و روی زیبایی پیدا کرده. مخصوصا که عکس شهید آوینی هم بهش برکت داده.

لاله

خسته نباشید! رنگ زمینه که عالیه شاید چون خودم سدری و دوست دارم کلا رنگ آرام بخشیه. و واااااااااااااااااااااااااااای شاخه درخت انارکه کنار عکش شهداست خیلی قشنگه و باید کنار هم بودنشون معنای خاصی داشته باشه؟! و اما فونت را فکر می کنم خودتون به این خط علاقه دارید اما برای این قالب فکر نکنم فونت مورد نظر مناسب باشد البته از نظر من!و جالبه که شاخه انار را در هر قسمت در سایز کوچیک تکرار کردید و اما پیشنهادم این است که موضوع وبلاگتون و که به اسم دردهای دل من است را یه طورایی بیشتر جلوه اش بدیدو خلاصه اینکه خیلی زحمت کشیدیدو موفق باشید[لبخند]

ما نسل سومی ها

سلااااااااااام خوبی؟ قالب وبلاگت خیلی قشنگه و این جمله نوشته شده روی تابلو چقدر تاثیرگذاره[گل] فونت و اندازش خوبه همه چی خوبه[گل] نمیشد برعکس دعا کنی که اصلا هک نشه[نیشخند] لحظه هات پر از یاد خدا[گل]

ارمیا

با سلام خیلی قشنگ شده وبلاگت دم شما و بچه محلاتو بچه های آی تی گرم

بنفشه

بازم اومدم بگم که قالب وبلاگتون خیلی بهتر از قبلیه. رنگش گرمه و آدمو جذب می کنه. طرح بالاش هم خیلی قشنگه. شاخه انار، آسمون، اون تابلوی زیبا، پرواز و عکس شهدا. خیلی جالب شده.

مریم توفیقی

در آخرین روزهای پادشاه فصل ها پاییز کوچه های اردیبهشتی به روز شد چشم انتظار آمدنتان هستم امضاء: بانوی کوچه های اردی بهشتی

شبيخون

سلام كاش ميشد بفهميم ما واقعا اهل كوفه هستيم يا نه؟

مسعود

سلام داداش زحمت کشیدی سر زدی. از خطای مادر گذر... بیشتر به ما سر بزن. لینک شدید