1- هر روز از کنار هم می گذریم
نمی دانم من از کنار آنها رد می شوم یا آنها از کنار من ...
نمی دانم کدام می مانیم و کدام را باد با خود خواهد برد ...
هر روز از کنار خودم رد می شوم
از کنارخودم های دیروز
از کنار خودم های آن سالها
از کنار من ِ سالهای خوبی
من ِ سالهای پاکی
از کنار من ِ دوران کودکی
من ِ دوران اخلاص
هنوز از کنار حاج همت ها رد می شوم
از کنار آنها که هنوز سرشان پائین است
آنها که وقتی از خیابان های ما می گذرند سرشان را یقه اورکت خاکی شان قایم می کنند
هر روز کمیل هایی که نمی خوانم لبخند زنان از کنارم با سرعت رد می شوند .
هر روز ندبه هایی که اصلا به فکر خواندنشان هم نمی افتم برایم افسوس می خورند ...
هر شب وقتی در خواب غفلتم نمازشب ها برایم لالایی می خوانند ، برایم دعا می کنند .
هر روز تکیده تر می شوم...
هر روز مسافران کربلا با اشک و لبخند از من خدا حافظی می کنند .
هر روز دوستانم یکی یکی در هیئت پر می گیرند و من فقط لحظه ی اوج گرفتنشان را تماشا میکنم ...
مرور کردن این دفتر سودی نخواهد داشت در حالی که پیشاپیش آینده هم از کنارم رد می شود...
وای به روزی که وقتی عزرائیل از کنارم رد میشود ، چند قدم عقب عقب برمیگردد و خوب در چهره ام نگاه می کند . انگار که آشنایی را دیده باشد ...
×××
2- امید بستم ، به سحرهای با تو بودن ...
نا امیدم نمی کنی ، می دانم ...
