تو نیستی و عید، ببخشید! عزای ما
اصلا صفا ندارد عزیزم برای ما

تو نیستی و خنده فراموشمان شده
برعکس بی تو آنقدر این اشک های ما ...

با ما که نیست ورنه همش گریه می کنیم
این شهر بسته است کمی دست وپای ما

حالا نمی شود که بیایی و با خودت
چیزی بیاوری شب عیدی برای ما

چیزی شبیه مرهمی از جنس عاشقی
چیزی شبیه تذکره ی کربلای ما

حسین رستمی

[ ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]

از خیلی وقت پیش می دونستم که استعدادی در غزل سرایی ندارم . یعنی گهگاهی که چیزی می گفتم و اون را با سروده های اساتید و همچنین شاعران جوان عصر حاضر مقایسه می کردم از خام بودن شعر خودم خنده ام می گرفت . به همین خاطر هیچ وقت رغبتی به منتشر کردن غزل های خودم نداشته ام .
اما چند روزی است به توصیه چند تن از دوستان از جمله استاد بزرگوار آقای محمد کاظم کاظمی و دوست عزیزم  آقای ح.الف (ارمیا) و همچنین آقای م.ب ، قصد دارم برای پیشرفت در غزل سرایی ، غزل هایی که سروده ام رو هرچند که ضعیف هستند به دوستان بزرگوار ارائه کنم تا با پیشنهادات و انتقاداتشون به پیشرفت بنده کمک کنند .
در همین راستا اولین غزلی رو که سرودم گذاشتم که بخونید
از همین الان شرمنده ام که وقتتون رو می گیرم . پیشاپیش از نقدهای سختگیرانه شما متشکرم .
این اولین غزلم رو تقدیم میکنم به حضرت عشق ، علی ابن موسی الرضا (ع)

 

 از "نیستی" هر چند راهی تا "شدن" نیست
این قطره اما باورش دریا شدن نیست

در ازدحام دود و نفرت – شهر و آهن
راهی به غیر بنده ی دنیا شدن نیست

اینجا همه دشمن ، همه با هم غریبه اند
اینجا دلی را آرزوی " ما " شدن نیست

ای آفتاب حُسنِ عالمتاب ، ای عشق
بی تو مرا امید به فردا شدن نیست

از بس زمین افتاده ام در راه وصلت
دیگر به زانویم توان پا شدن نیست

هر چند که بالم شکسته شد ولی باز
حق پرنده "در قفس تنها شدن" نیست

یک شب بیا با خود ببر آن کفتری را
که اهل جَلد "هرکس" و "هرجا" شدن نیست

" گنبد ، کبوتر ، پرچم و پرواز " آنجا
راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست *

هرچند عاشق نیستم معشوق من باش
جز تو کسی شایسته ی لیلا شدن نیست
***
این غرق در مرداب را ای ناب دریاب
امروز ما را فرصت فردا شدن نیست

* این مصرع تضمینی است از غزلی از حسین منزوی

[ ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]

1- هر روز از کنار هم می گذریم
نمی دانم من از کنار آنها رد می شوم یا آنها از کنار من ...
نمی دانم کدام می مانیم و کدام را باد با خود خواهد برد ...

هر روز از کنار خودم رد می شوم
از کنارخودم های دیروز
                    از کنار خودم های آن سالها
از کنار من ِ سالهای خوبی
                       من ِ سالهای پاکی
                                       از کنار من ِ دوران کودکی
                                                                  من ِ دوران اخلاص

هنوز از کنار حاج همت ها رد می شوم
از کنار آنها که هنوز سرشان پائین است
آنها که وقتی از خیابان های ما می گذرند سرشان را یقه اورکت خاکی شان قایم می کنند

هر روز کمیل هایی که نمی خوانم لبخند زنان از کنارم با سرعت رد می شوند .
هر روز ندبه هایی که اصلا به فکر خواندنشان هم نمی افتم برایم افسوس می خورند ...
هر شب وقتی در خواب غفلتم نمازشب ها برایم لالایی می خوانند ، برایم دعا می کنند .

هر روز تکیده تر می شوم...
هر روز مسافران کربلا با اشک و لبخند از من خدا حافظی می کنند .
هر روز دوستانم یکی یکی در هیئت پر می گیرند و من فقط لحظه ی اوج گرفتنشان را تماشا میکنم ...

مرور کردن این دفتر سودی نخواهد داشت در حالی که پیشاپیش آینده هم از کنارم رد می شود...
وای به روزی که وقتی عزرائیل از کنارم رد میشود ، چند قدم عقب عقب برمیگردد و خوب در چهره ام نگاه می کند . انگار که آشنایی را دیده باشد ...

  ×××

2- امید بستم ، به سحرهای با تو بودن ...
نا امیدم نمی کنی ، می دانم ...


[ ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

" آدم بزرگ " ( به سکون میم ) اصطلاحی که کودکان برای مشخص کردن اشخاصی که روحیّات آنها با خودشان فرق دارد به کار می برند . از آدم بزرگ شدن متاسفم ...
دلنوشت هايي از
امکانات وب
جنبش وبلاگی فدائیان امام هادی النقی(ع)
لوگوی دوستان
دردهای دل من