|
|
تو نیستی و عید، ببخشید! عزای ما حسین رستمی [ ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۱ ب.ظ ] [ آدم بزرگ ]
[ نظرات () ]
از خیلی وقت پیش می دونستم که استعدادی در غزل سرایی ندارم . یعنی گهگاهی که چیزی می گفتم و اون را با سروده های اساتید و همچنین شاعران جوان عصر حاضر مقایسه می کردم از خام بودن شعر خودم خنده ام می گرفت . به همین خاطر هیچ وقت رغبتی به منتشر کردن غزل های خودم نداشته ام . از "نیستی" هر چند راهی تا "شدن" نیست در ازدحام دود و نفرت – شهر و آهن اینجا همه دشمن ، همه با هم غریبه اند ای آفتاب حُسنِ عالمتاب ، ای عشق از بس زمین افتاده ام در راه وصلت هر چند که بالم شکسته شد ولی باز یک شب بیا با خود ببر آن کفتری را " گنبد ، کبوتر ، پرچم و پرواز " آنجا هرچند عاشق نیستم معشوق من باش * این مصرع تضمینی است از غزلی از حسین منزوی [ ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٦ ب.ظ ] [ آدم بزرگ ]
[ نظرات () ]
1- هر روز از کنار هم می گذریم هر روز از کنار خودم رد می شوم هنوز از کنار حاج همت ها رد می شوم هر روز کمیل هایی که نمی خوانم لبخند زنان از کنارم با سرعت رد می شوند . هر روز تکیده تر می شوم... مرور کردن این دفتر سودی نخواهد داشت در حالی که پیشاپیش آینده هم از کنارم رد می شود... ××× 2- امید بستم ، به سحرهای با تو بودن ...
[ ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٤ ب.ظ ] [ آدم بزرگ ]
[ نظرات () ]
|
|