1- تکنیک زندگی و تاکتیک حیات را گاه هست که یک مکانیک، صد بار بهتر از فلان معلم اخلاق و بهمان معمم خلاق، به آدمی یاد می دهد. القصه! یک بار از «آقاعبدالله» خواستم که برای ماشینم مشتری پیدا کند. یعنی که؛ «می فروشمش!» گفت: راضی هستی ازش یا نه؟ گفتم: راضی ام، اما می خواهم تبدیل به احسن کنم. گفت: تا وقتی که از چیزی راضی هستی و فعلا دارد برایت خوب کار می کند، فروشش صلاح نیست. عاقل این کار را نمی کند. وانگهی! بنز هم که بگیری، بالای ۱۲۰ تا جریمه ات می کنند. این لکنته هم همین حدود می رود!

 ***

دفترچه حاوی محرم نوشته ها و رمضان نوشته های «آقاعبدالله» را ورق زدم. تا ماشینم درست شود، صفحاتی را شروع کردم به خواندن. این چند خط را که تا ۳ ستاره بعد، می خوانی، یادگاری من است در یکی از صفحات این دست نوشته، و ملهم و متاثر از خطوط سرخ رنگ دفترچه آقاعبدالله؛ «ارباب، که جانم به فدایش باد، خون خداست. جان خدا، جان مخلوق، جان عالمی بسته به خون خداست. خدا به خونش غیرت دارد. خدا به خون حسین، تعصب دارد. خون خدا، فقط و فقط در رگ های حسین، جاری است؛ زمین می ریزد، اما هدر نمی رود. زمین می ریزد تا به زمین و آسمان، جان بدهد، تا دین خدا، تازه تر شود. خون حسین، دارد برای دین خدا، خوب کار می کند. عمرا خدا، خونش را بفروشد. ما حسین را نمی فروشیم. عمرا ما، حسین را بفروشیم. ما تازه آشتی کرده ایم با ارباب. قهر نبوده ایم با او، ولی انگار، تازه با حسین، آشتی کرده ایم. گمش نکرده بودیم، اما انگار، تازه پیدایش کرده ایم. تو عبدالله هستی و حسین، اباعبدالله است. خون خدا، پدر توست، یعنی پدر همه ماست. جز این نمی تواند باشد. باید همین طور باشد. خدا فرزند ندارد، اما قصه خونش فرق می کند. آدم از خون خداست. آدم از حسین است. حتی پیامبر، از حسین است. «حسین منی» بدون «انا من حسین»، مثل این است که «لا اله» را بدون «الا الله» بگویی. خدا از خونش است؛ اگر حسین از خداست، خدا هم از حسین است. مگر می شود خدا را بدون خونش قبول داشت؟! ممکن نیست».

 ***

 در چشمانم اشک جمع شده بود. به «آقاعبدالله» گفتم: جا نشد این را بنویسم، اما خانه خدا هم از خانه حسین است. کعبه از کربلاست، و الا این همه سال، مشکی پوش کیست؟! «آقاعبدالله» خندید و به به کنان گفت: «این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست، این چه شمعی است که جان ها، همه پروانه اوست».

برداشتی از مطلب "دست «عباس» از «آستین ظهور» بیرون خواهد آمد"

از سایت قطعه 26 نوشته حسین قدیانی

2-

تصویر را در اندازه اصلی ببینید

دانلود مداحی بسیار زیبای کربلا دیگه خسته شدم من از این زمونه (مرتبط با این تصویر)

 

[ ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]

1- داشتم فکر می کردم که منی که همیشه ی سال این همه ادعای امام حسینی بودن و هیئتی بودن دارم الان که فصل عزا و غم حضرت ارباب رسیده باید چی کار کنم برای وبلاگم که سنگ تموم گذاشته باشم؟ مطلب علمی بنویسم ، شعر ، دلنوشته ، پوستر یا ... ؟؟؟
اما وقتی محرم رسید ناخوداگاه آنچنان در خودم شکستم که نه دستی موند برای نوشتن و نه دلی ...
انگار چشها در محرم فقط وقف گریه اند و دست ها فقط می تونند بر سینه و سر بزنند ...

فقط ذکر سه نکته کوتاه رو خالی از لطف نمی دونم . نکاتی که معمولا مغفول واقع می شن :
نکته اول : ماجرای عاشورا یک داستان نیست ! امام حسین (علیه السلام) واقعی بود ! این رو باور کنیم که امام حسین و هدفش و حرکتش و اندیشه هاش و مصائبش همه و همه واقعی بودند . اگر ذره ای از این حرف رو باور می کردیم دنیا رو تکون می دادیم ...

نکته دوم : درسته که افرادی مثل حر و زهیر که امام حسین (علیه السلام) اونها رو در آخرین لحظات از شقاوت نجات داد نمونه هایی هستند که نشون میده برای کسی که در اوج گناه هم فرو رفته راه بازگشت هست ، اما فراموش نکنیم که فاصله بین لشکریان کفر و لشکر ایمان بسیار کم بود . فراموش نکنیم که امام حسین رو کفار نکشتند بلکه مسلمون هایی که حافظ قرآن بودند و عابد و زاهد بودند قربة الی الله سر از تن امام جدا کردند . فراموش نکنیم که بعضی ها وقتی امام حسین حج رو نیمه کاره گذاشت بین امام که باطن  و مغز حج بود و خانه ای سنگی ، کعبه رو انتخاب کردند . لذا الان به راحتی باد به گلو نندازیم که "اگر ما اون موقع بودیم مطمئنا امام رو یاری می کردیم" . خیال نکنیم با این دوستی های و شناخت ضعیفمون از امام در قیامت به راحتی ما رو جز یاران امام قبول می کنند . انسان به خودش می لرزه وقتی امام حسین در صحبت خوش با عمر ابن سعد به او می گه : " آیا می خوای با من بجنگی در صورتی که خوب می دونی من کی ام و شان و جایگاه من رو می شناسی؟؟ " . آیا از این که می دونیم شمر جانباز سپاه علی (علیه السلام) در جنگ صفین بوده ترس نداره؟

آیا اگر ما واقعا در کربلا می بودیم در صف یاران امام می ایستادیم؟ این سوالی است که هر روز باید اون رو از خودمون بپرسیم و اعمال و اندیشه هامون رو با اون بسنجیم؟
نکنه سرنوشت ما سرنوشت کسانی باشه که روای کربلا نقل میکنه در روز عاشورا زمانی که حسین (علیه السلام ) تنها شده بود دیدم عده ای بر بالای تپه ای ایستادند و با دیدن این صحنه ها گریه می کنند . رفتم و سوال کردم که چرا گریه میکنید؟ گفتند :از اینکه پسر رسول خدا این طور تنها داره کشته میشه .راوی میگه سوال کردم : آیا گریه میکنید ولی او را یاری نمی کنید ؟؟؟
و حتی بدتر این هم ممکن است باشیم . ضحاک ابن عبدالله مشرقی آمد پیش امام و گفت : پسر رسول خدا! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم . امام کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان و شهید شده بود نشسته بود . ضحاک گفت : تنها دو تن از یارانت مانده اند ، پیان جنگ معلوم شده . امام چیزی نگفت . ضحاک گفت : در ماندن من سودی نیست آقا ! اجازه بدهید بروم . امام سر بلند نکرد . فقط گفت : کاش زودتر رفته بودی . و ضحاک اینگونه رفت و به خیل اشقیاء پیوست ...
و مطمئن باشید که بعد از امام هر کس در دنیا بود و میتوانست خود را به کربلا برساند و شهادت امام را لحظه ای هم عقب بیندازد ، و خود را نرساند مقصر بود . تنها لشکر دشمن مقصر نبودند . که شاید بیطرف ها بیشتر مقصر بودند ...

نکته سوم : کربلا حجت رو بر همه تموم کرده و اثبات کرده که در برابر سرنوشت جامعه و امام همه مسئول هستند ، از طفل شیر خواره تا کودک سه ساله تا نوجوان یازده ساله ، تا پر زن پنجاه و هشت ساله تا پیر مرد خمیده . همه و همه مسئول اند . ما در برابر امام زمانمون مسئولیم . باید دید من و تو با حسین زمانمون چه می کنیم؟؟؟

2-

تابی نداشت در تن و استاده بود مرد
تنها ترین مسافر این جاده بود مرد
هستی به راستای قدش تکیه داده بود
حتی سنان که تکیه بر آن داده بود مرد
با چشم خون به پای وی افتاده بود زخم
از پا ولی هنوز نیفتاده بود مرد
می شد از آن تبسم رندانه حدس زد
دیگر برای فاجعه آماده بود مرد
آرام در تلاطم امواج تیغ ماند
انگار در میانه سجاده بود مرد
در آخرین دقایق قبل از عروج سرخ
چون لحظه های اولش آزاده بود مرد
زیبا ترین ترانه تاریخ عشق شد
آواز عاشقانه که سر داده بود مرد
این نام جاودانه که از خود به جا گذاشت
یک واژه غریب ولی ساده بود "مرد"

هادی جانفدا – مجموعه شعر " با لهجه خدا و صدای خودت "

[ ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

" آدم بزرگ " ( به سکون میم ) اصطلاحی که کودکان برای مشخص کردن اشخاصی که روحیّات آنها با خودشان فرق دارد به کار می برند . از آدم بزرگ شدن متاسفم ...
دلنوشت هايي از
امکانات وب
جنبش وبلاگی فدائیان امام هادی النقی(ع)
لوگوی دوستان
دردهای دل من