1-

{7:30 صبح

دوشنبه 13 رمضان

25 شهریور 87

صحنه : شلوغ ترین خیابان مرکز شهر کرج، مردم مشغول رفت آمد ، ترافیک ماشین ها ، صدای همهمه ء کارگر ها و بوق ماشین ها و فریاد های دست فروشان. پسر جوان خسته از کار در ترمینال به خانه بر میگردد. جوان لحظه ای  از میان سیل جمعیت ظاهر میشود و باز در میان جمعیت گم میشود }

 

رد می شوی از خیابان و گم می شوی در سیل آدمک های پوشالی

عده ای خواب آلود و عده ای با نگاه های هراسان از کنارت رد می شوند

رد میشوی از خیابان ، بی توجه به کارگرهایی که گوشه ای با بیل و کلنگ هاشان نشسته اند و دست فروش هایی که پای بساطشان...

رد می شوند از کنارت آدمهای علافی که حتی صبح به این زودی هم اینجا هستند!

البته شاید به نظر تو علاف و بی کارند!

این روزها شاید قاچاق فروشی هم برای خود شغل شریفی است!

---

همه از کنار هم میگذرند و بعد...

باز مثل همیشه هر کس میماند و دردهاش...

تو لحظه ای به این فکر میکنی که کی از خودت رد خواهی شد؟؟؟؟؟

رادیوی تاکسی : " از ما من حذر کن ، در خویشتن سفر کن

مانند جویباری ، در قلب کوهساری ... "

و پیاده میشوی و باز دوباره این سیل خروشان دنیا تو را میبرد به این فکر که " کار ترمینال بهتر است یا کار دانشگاه؟ و اینکه برای ازدواج چطور بابا را راضی کنی؟ و اینکه بالاخره امشب بروی هیئت یا مهمانی؟ و ...؟ و...؟و...؟ "

و هنوز هم مثل همیشه سر در گمی

هنوز هم گیجی ، چون هنوز نمی دانی "عبد" شده ای یا هنوز...؟!

و می روی که بخوابی و در حالی بیدار شوی که باز هم خوابی و در همان حالت خواب دانشگاه میروی و زن میگیری و بچه و نوه و پول و پست و میز و ...

و مرگ آخرین ایستگاهی است که انتظار قطار عمرت را میکشد و وقتی به ایستگاه آخر رسیدی ، آن فرشته رحمت الهی حضرت عزرائیل به شانه ات می زند که : " آقا... هی آقا بیدار شو ، آخر خطه! "

و تو بیداری میشوی اما کمی دیر شده ، همه ایستگاه های قبل را از دست داده ای

---

اِذا بَلَغَتِ الحُلقوم...

زمانی که جان به حلقوم میرسد  و با خشم از تو می پرسند :

                                                                   اینک به کجا می خواهی بگریزی ؟

 

2- سلام!

این بالائی قدیمی بود ولی...

عشقم کشید بذارم ( به هیچکی هم مربوط نیس!!!! )

از طرفدارای بیشمارم هم که پاشنه در خونه مون رو برای گرفتن عکس و امضا از پاشنه در آوردن تشکر میکنم!

من متعلق به مردمم هستم!

 

3- چند وقت پیش توی خونه تکونی یه سری وسایل بچگی مو یافتم!

تیله هام !  و نوار ترانه های بچگی و ...

نوارای گلنار و بزبز قندی و کلاه قرمزی و پینوکیو و ...

از پینوکیو همیشه می ترسیدم، همه کارکترهای داستان وحشتناک بودن!

گلنار رو خیلی دوس داشتم...

نوارشو گذاشتم : " گلنار مثل گلی بود که گفتند پرپر گشته، شکر خدا دوباره به ده ما برگشته ... "

تمام خاطرات شیرین کودکی ام زنده شد!

نمیدونم بچه های الان فردا خاطراتشوت با چی میخواد زنده شه؟!!

با تماشای دوباره ء  کارتون دیجیمون؟!!!!

 

4- دیشب فیلم جدید کمال تبریزی رو با اینکه خیلی بیزی بودم دیدم!

همیشه پای یک زن ...

البته بعد از دیدن فیلم واقعا بفکر فرو رفتم ، حس میکنم بجای پا، دست هایی در میان است، البت در پشت پرده ، دنبال نقد های درست و حسابی گشتم در دنیای مجازی تا اینکه یک مقاله نظرمو بخودش جلب کرد! واقعا دستهای پشت پرده است...

به دوستانی که پیگیر مسائل فرهنگی و سینما هستند و کلا افرادی که دارند تو این مملکت زندگی میکنند و حس میکنند که هنوز کمی ایرانی اند خوندن این مقاله رو توصیه میکنم :

 

 

 

5-

از چار سو راه مرا بستند،از چار سو چاه است و گمراهی

با این همه در بارش خنجر، یک صبح راهی میشوم،راهی

یک شب وداع میکنم با خویش، یک صبح در خود بال میگیرم

ای کاش روحم را سبک میکرد، ذکر شب و آه سحرگاهی

بار دگر صد رهم شد مرگ،بار دگر فریاد خواهم کرد:

من مرده ء در خویش مدفونم،ای مرگ از جانم چه میخواهی؟!

آمد به خوابم گردبادی، گفت: برگرد سوی وادی موعود!

طور تجلی نیست این وادی، این تیه گمراهی است،گمراهی

شمشیر ها سر خورده اند اینجا،مختار مردان مرده اند اینجا

در ما حسین ِ خویش را کشتند ، کس نیست برخیزد به خونخواهی

---

از این همه خواب ، این همه تکرار،یک روز باید کند،باید رفت

با یک غزل هم میتوان برگشت،با یک غزل هم میتوان گاهی...

علیرضا قزوه

 

6- خیلی نامردید که دفعه قبل هیچکدومتون منو دعا نکردید!

یاعلی

[ ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]

1- برای آقام  :

 

به آ سمان نگاه کن
ببین که آب رفته است
و ماه , ماه منتظر
در آن به خواب رفته است

 

درختها از انتظار
چه رنگ رنگ گشته اند
پرنده ها به شاخه ها
تمام سنگ گشته اند

صدای آه از زمین
به گوش ماه میرسد
نوشته روی جاده ها :
" کسی ز راه میرسد "

 

کسی که نسل روشنش
به آفتاب میرسد
به سبزه ها , درختها
به خاک و آب میرسد

 

بیا که جاده ها تو را
بلند آه میکشند
و اسبها به بوی تو
عنان به راه میکشند

 

بیا که آسمان پر از
پرنده های آهنی است
بیا که عصر گریه ها
و خنده های آهنی است

 

بیا که دستهای ما
تو را نشانه کرده اند
و چشمها از انتظار
همه جوانه کرده اند

 

اگر رسیدن تو را
همیشه خواب دیده ام
بیا که چهره تو را
در آفتاب دیده ام.

 
ساده مثل آسمان
محمد کاظم مزینانی

 

2- سلام . بد نیستم . هنوز در این دریای مواج روزگار با هر موج بالا و پائین میروم و هنوز انقدر مرد نشده ام که مثل صخره ها امواج را بشکافم.

نوشته هام هم چون فقط خودم می فهمم چی گفتم به درد اینجا نوشتن نمیخوره ولی چون دوستان خواسته اند یه قدیمیشو می ذارم :

 

با نمک ِ غمگین ِ خنده رو!!!

عجب آش شله قلم کاری شده ای بچه؟!

بارش اشک های داغت

پیدا و پنهانش مگر فرقی هم می کند؟!!!

وقتی دستی نیست تا گونه هات را پاک کند؟!

***

دنیا تا ابد جایی برای آرامش ما ندارد

تا وقتی او نیامده ...

همیشه غرق عجله ، دلهره ، ترس و اضطرابیم

همیشه فریادی این چنین میگوید :

" بنویس بچه از کلاس عقب ماندی "

 

2 اردیبهشت 87    10:48صبح

کلاس معادلات دیفرانسیل-استاد خانم دکتر آزادگان

3- دعا کنید برا این بنده ء بد خدا بـلکــــه آدم شه

 یاعلی

 

[ ٢ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

" آدم بزرگ " ( به سکون میم ) اصطلاحی که کودکان برای مشخص کردن اشخاصی که روحیّات آنها با خودشان فرق دارد به کار می برند . از آدم بزرگ شدن متاسفم ...
دلنوشت هايي از
امکانات وب
جنبش وبلاگی فدائیان امام هادی النقی(ع)
لوگوی دوستان
دردهای دل من