|
|
بهار بهار
صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی ؟ صدات میاد ... اما خودت کجایی؟! وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟ تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟ بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه تر از قصل شکفتنم کرد بهار اومد با یه بغل جوونه عید آورد از تو کوچه تو خونه حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون خونه ما همیشه منتظر یه مهمون بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی یه آشنا که مثل قصه ها بود خواب و خیال همه بچه ها بود آخ ... که چه زود قلک عیدیامون وقتی شکست باهاش شکست دلامون بهار اومد برفارو نقطه چین کرد خنده به دلمردگی زمین کرد چقد دلم فصل بهار و دوست داشت واشدن پنجره ها رو دوست داشت بهار اومد پنجره ها رو وا کرد من و با حسی دیگه آشنا کرد یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد حیف که همش سوال بی جواب شد [ ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱:٥۱ ق.ظ ] [ آدم بزرگ ]
[ نظرات () ]
یک غافله مرد رفته و یک زن هست اینگونه که را تحمل ماندن هست ؟ تا شام که از کرب و بلا راهی نیست یک عمر طناب عشق تو با من هست [ ٩ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:٤۸ ب.ظ ] [ آدم بزرگ ]
[ نظرات () ]
|
|