1- هر روز از کنار هم می گذریم
نمی دانم من از کنار آنها رد می شوم یا آنها از کنار من ...
نمی دانم کدام می مانیم و کدام را باد با خود خواهد برد ...

هر روز از کنار خودم رد می شوم
از کنارخودم های دیروز
                    از کنار خودم های آن سالها
از کنار من ِ سالهای خوبی
                       من ِ سالهای پاکی
                                       از کنار من ِ دوران کودکی
                                                                  من ِ دوران اخلاص

هنوز از کنار حاج همت ها رد می شوم
از کنار آنها که هنوز سرشان پائین است
آنها که وقتی از خیابان های ما می گذرند سرشان را یقه اورکت خاکی شان قایم می کنند

هر روز کمیل هایی که نمی خوانم لبخند زنان از کنارم با سرعت رد می شوند .
هر روز ندبه هایی که اصلا به فکر خواندنشان هم نمی افتم برایم افسوس می خورند ...
هر شب وقتی در خواب غفلتم نمازشب ها برایم لالایی می خوانند ، برایم دعا می کنند .

هر روز تکیده تر می شوم...
هر روز مسافران کربلا با اشک و لبخند از من خدا حافظی می کنند .
هر روز دوستانم یکی یکی در هیئت پر می گیرند و من فقط لحظه ی اوج گرفتنشان را تماشا میکنم ...

مرور کردن این دفتر سودی نخواهد داشت در حالی که پیشاپیش آینده هم از کنارم رد می شود...
وای به روزی که وقتی عزرائیل از کنارم رد میشود ، چند قدم عقب عقب برمیگردد و خوب در چهره ام نگاه می کند . انگار که آشنایی را دیده باشد ...

  ×××

2- امید بستم ، به سحرهای با تو بودن ...
نا امیدم نمی کنی ، می دانم ...


[ ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]

 1- هیچ وقت خیال هم نمی کردم انقدر سریع اتفاق بیافتد
مثل یک حادثه ی غریب ...
امروز وارد بیست و پنجمین سال زندگی دنیایی ام شدم
نگرانی گذشتن جاده عمر از این سالهای جوانی ، آرام و قرار را از دلم گرفته
نمی دانم بی مقصد به کدام سو کشیده می شوم .
می ترسم روزی که از خواب بیدار شوم دیر شده باشد .
البته اگر از خواب بیدار شوم ...

  2- می بینی از یک بازی ساده ی بچگانه چه فکرهای عجیب و غریبی توی سر آدم ؟!
بازی ها همیشه بازیِ بازی نیستند ، گاهی مایه عبرتند .
گاهی شبیه سازی واقعیتند
این بار بازی داستانی ساده داشت . پرسپولیسی که چند فصل است ضعیف شده است
این فصل هم بدتر از همیشه
4 تا بازی را پشت هم به استقلال باخته
این بازی را هم داشت می باخت کــــــــه ...

×××

به نظر اینکه یک تیم بحران زده و وسط جدولی تیم صدر جدول را ، در 10 دقیقه مانده به پایان بازی ، با دو گل خورده و یک بازیکن کمتر ببرد معجـــــزه نیـست !!
چون خدا عهد کرده که : و نرید ان نمن علی الذّین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین
می دانم! می دانم!
می دانم که خدا برای بازی های بچگانه آیه نازل نمی کند!
تفسیر ها را خوانده ام، شان نزول آیه را می  دانم امـّـــا ...
اما شاید گاهی بازی های بچگانه هم نمونه کوچکی از واقعیت های بزرگ باشند .

پرسپولیس در آن ده دقیقه ی نفسگیر ، به دنبال برد نبود ، دنبال خودِ گمشده ی خود بود که خیلی وقت بود دنبالش نگشته بود !
دنبال همان گمشده ای می گشت که مظلومان جهان در تکاپوی پیدا کردن آنند .
آن ذات اصیل که حس می کنند خیلی وقت است گمش کرده اند .
همان حقیقت نابی که مردم تازه بیدار شده ی جهان را از بحرین و مصر و لیبی گرفته تا قلب اروپا و آمریکا به  عزت و سربلندی فرا می خواند .
شاید گزافه نباشد که بگوئیم پرسپولیس به دنبال وعده ی خدا رفت ، و وقوع وعده ی خدا حتمی است .
و استقلال باخت چون خدا غرور و تکبر را دوست ندارد .
چون خدا غیور است ، و تحقیر کردن و به سخره گرفتن آفریدگانش را تاب نمی آورد .
چون خدا هیچ تضمینی نداده که گروهی تا ابد پاینده و برقرار بماند .

×××

خدا "تختی" را دوست دارد که دست حریف کشت خورده ی خود را می گیرد
نه کسی را که برای تحقیر تماشاگرهای حریف شکست خورده  دست می زند ...
خدا وعده داده که هرچقدر هم ضعیف باشی (حتی اگر در آخر جدول! ) باز هم با تلاش و توکل ، توفیق رفیقت می شود ...

 

پرسپولیس برد تا شاید به ما بفهماند هیچ تاجی تا ابد در صدر نمی ماند و روزی می رسد که مستضعفان تاریخ صاحبان تاج و تخت را به زیر می کشند ...
این بازی اگر برای هیچ کس هیچ درسی نداشته حداقل به مظلومی فهماند که :
فاصله ی بین پرویز سوبله چوبله و پرویز سوخته پوخته 10 دقیقه بیشتر نیست !

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

[ ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]

شهریِ خسته ، شهریِ بی روح
روبات انسان نما ...
خسته نشدی از این زندگی لعنتی که برای خودت درست کرده ای ؟

آقای اتو کشیده ی مثلا محترم
تا کی می خواهی به این ادا درآوردن های مسخره ادامه بدهی ؟

شهریِ تنها ، که حتی با خنده های مستانه ی شومت ، بازهم غمگین ترین آفریده ی خدایی...
قلب مهربان دهاتی ات را در کدام صرافی با این آهن سرد change کردی؟

به کدام قهقرا سقوط کرده ای که خجالت می کشی از مهربانی ، از بی ریایی ، از خاکی بودن ، از مسلمانی ؟
و من چرا باید از انسانیت خجالت بکشم ؟
نه ، من خجالت نمی کشم ...

من خجالت نمی کشم که بقول رفقا با "یه مَن ریش" وسط خیابان بستنی قیفی لیس بزنم ...
من خجالت نمی کشم که وقتی مثل امروز برف می بارد ، دهنم را مثل بچه ها باز کنم که برف توی دهنم برود ...
من خجالت نمیکشم وقتی که بچه کوچولوهای محله مشغول لی لی بازی هستند بروم همبازی آنها شوم ، و آنها مرا با انگشت به هم نشان دهند و بخندند که : این آقاهه رو نیگا !!!
من خجالت نمیکشم وقتی در خیابان به بچه هایی که بغل مادرشان هستند شکلک در بیاورم...

خجالت نمی کشم از خنده های بی ریا ...

اینها که اصلا خجالت ندارد ، اینها معنای زندگی است .
من از گناه خجالت می کشم .
از رفتار دختر بی حجاب همسایه که لابی آپارتمان را با اتاق خوابش اشتباه گرفته...
از رفتار کاسبی که حس میکند هرچقدر سر مشتری کلاه بزرگتری بگذارد سود بیشتری کرده ...
از رفتار مسئولی که با ژست مسلمانی ، حقوق مردم مسلمان مستضعف را پایمال می کند ...
من از اینها خجالت می کشم .

من هر وقت گلزار شهدا می روم از شهدا خیلی خجالت میکشم ...
من وقتی آقا با دلی پر درد می گوید : "بنده فلان مسئله را بارها به آقایان مسئول تاکید کرده ام ولی متاسفانه ... " ، خجالت می کشم .

***

شهریِ غریب
به خدا این راهی که میروی اشتباه است . بیا به اصالت پاک خودمان برگردیم .

سه شنبه 11 بهمن - ساعتی که از برف بازی برگشتم

[ ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آدم بزرگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

" آدم بزرگ " ( به سکون میم ) اصطلاحی که کودکان برای مشخص کردن اشخاصی که روحیّات آنها با خودشان فرق دارد به کار می برند . از آدم بزرگ شدن متاسفم ...
دلنوشت هايي از
امکانات وب